شریک من ... مراد من ... عشق من ... بهترین شریک و مراد و عشق است

می نویسم ولی شاد ...

می نویسم ولی دور از دلزدگی ....

می نویسم با کوله باری از  توشه ، امید  و هدیه ی دوست ....

می نویسم چون :

دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند ..... واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

می نویسم با یک توشه ...

می نویسم با یک امید ....

ومی نویسم با یک هدیه که به سالها سختی  کشیدنم می ارزد

می نویسم اینبار نه برای دیگری ....

می نویسم فقط به عشق او ....

و اما توشه ام : واگذاری آنان و آنی  که حرمت عشق را ندانست و آزارم داد  ؛ به حضرت باری

 تعالی

و امیدم : فرج مولایم

و هدیه ام : آنچه خداوند از گنجینه خودش به من هدیه داد

هدیه ای که در زمین زندگی می کند اما زمینی نیست

نفس میکشد اما نفسی عنبرافشان دارد که بوی بهشت می دهد

قلبش می تپد اما  صدای تپش های قلبش بهترین صداییست که شنیده ام

و آغوش گرمش آرامشی برایم دارد که در هیچ کجای دنیا چنین آرامشی را نمی یافتم

حتی با آنکس که خیلی عزیز می پنداشتمش !

همو که آزارم داد  و حرمت عشق را نگه نداشت...

هدیه ای که زیباست و همچون او زیبایی در دنیا همتا ندارد

هدیه ای که خود را لایق شریک شدن با او نمی دانم

هدیه ای که انسانیست حور سرشت

وبالاخره خدا از لطفش  آنچنان بی نیازم کرد که من خود را لایق این همه نعمت نمی بینم

وهمه این ها را مدیون دعای خالصانه ام در شب قدر برای س.ح می دانم  چرا که

از ته دل خوشبختی اش را صدا زدم و از دل بیرون راندمش....

و سخنی هم با تو !

با تو که می دانی کیستی و می دانم

با تو که می شناسی خودت را ومی شناسمت

با تو که نمک خوردی و حرمت نمکدان را ندانستی...

فرصتت به پایان رسید ....

س.ح ! تورا خطاب می کنم !

شب قدر خالصانه دعایت کردم به حرمت عشق ....فقط به حرمت عشق ...فقط به حرمت عشق

اما اکنون جایی در دلم نداری ....

به برکت شب قدر تورا بیرون کردم ....

تا خوشبخت باشی ....

دعایم همین بود....

خوشبختی بی چون وچرایت ...

اما نمی دانم با این همه وقاحت خوشبخت می شوی یا نه ....

امیدوارم که بشوی ....

تو هم من را از دلت بیرون کن و با س.ن خوشبخت زندگی کن

خیانتهایی که در حق من روا داشتی در حق او مکن ....

آنچنان خدا طعم خوش آغوش گرم را به من در عرض دو شب چشانید

 که مست مستم و خود را لایق چونان لطفی نمی بینم ...

شریک من ... مراد من ... عشق من ... بهترین شریک و مراد و عشق است

پس بسوز ...

بسوز ...

خدا نگهدار

 

 

  
نویسنده : رئیس جمهور ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٥
تگ ها :